این یک  داستان  واقعی  میباشد  بر گرفته   از سر گذشت  و زندگی نامه   حمید  مروی.

 جنگ در قریهء  میمیزک  و  محاصره  کارته در هرات افغانستان.

 

عصر که میشد هفته یک شب گاهی دو شب میگفتن امشب احضارات است، یعنی امشب جنگ میشود چریک ها به میمیزک حمله میکنند.

یک شب که زن کاکای پدرم  (زن عموی پدرم) مهمان ما بود، عصر گذارش دادن که شب جنگ خواهد شد، بنا به شرایط ان زمان وقوع جنگ را مردم به یک دیگر خبر میدادن.

هنوز از شام زمان زیادی نگذشته بود که، صدای فیر(شلیک) تفنگ ها شروع شد، خانه های قدیمی قطر پایه هاش 60 سانتی متر تا 80 سانتی بودند، و ما اول فکر کردیم در جایی که هستیم بمانیم و از خانه بیرون نریم، اما کم کم شدت فیر تفنگ و هاوان راکت بیشتر میشد، و احساس میکردیم فیر راکت و تفنگ خیلی به ماها نزدیک هستند، و دلهره ترسی که غالب شد از جا بر خواستیم تا سر پناه بهتری انتخاب کنیم، خانه های ما دالان داشت دالان طویل از داخل چند تا خانه میگذشت و وارد خانه دیگر میشد که ما کاملا انتهای خانه بودیم، و باید سر پناهی در ابتدای خانه پیدا میکردیم که کنار کوچه بود نزدیک قرارگاه، ( یعنی مرکز پایگاه نظامی)، فیر های انواع اسلحه ها در اوجش بود و سر صدای نبرد بشدت بالا گرفته بود، از دالان اول به طرف کوچه روان بودیم ابتدای دالان دومی راه زینه (راه پله) های سر پوشیده وجود داشت که به منزل بالا راه داشت، سمت راست راه زینه ها خانه همکف بود که هم پایه های با قطری بیشتری داشت و هم نزدیک به قرار گاه بود و در انجا امنیت بیشتری احساس میشد، چند نفر اول رفتن داخل، من کنج دامن مادرم را گرفته بودم ومادر جلو من پشت سرش میرفتیم، که رسیدیم جلو راه زینه ها، آخرین نفر ما بودیم بقیه رفته بودن داخل ما پشت سر بقیه میرفتیم، مادرم صدایی شنید از داخل راه زینه ها، گفت کیه اونجا؟ نرو که نارنجک پرتاپ میکنند زود بیا پایین، به همین اثنا چیزی از داخل راه زینه ها غلتیده آمد پایین و دقیقا جلو مادرم منفجر شد، بله نارنجک بود از نوع بمبی ، پرزه یا (ترکش) های نارنجک تمام سر صورت مادرم را زخمی کرد و سوزاند، طوری که به اثر آن حادثه صورت مادرم برای همیشه آسیب دید، یک پرزه کوچک نیز به زیر پوست پلک چشمش اصابت کرد که پرزه در زیر پوست قرار گرفت ودر همانجا ماند، سر صورت مادرم پر خون شد و چاره ای نداشتیم با همان حالت رفتیم به بقیه ملحق شدیم، و منتظر ماندیم تا جنگ تمام شود، نزدیکی های صبح جنگ کمی آرام شد و ما از پناهگاه آمدیم بیرون، مادرم تا صبح صورتش سوخت و زخم ها عذابش داد، ولی چاره ای نبود، نه داکتری نه دوایی باید خودش به روال و شرایط آن زمان بحال خودش خوب میشد.

چند روزی گذشت پرزه ای که به پلک چشم مادرم بود عفونت کرد و با نمیدانم چه حالتی با آینه مادرم پرزه را خارج کرد اما جایش عفونت کرده و اطراف چشمان مادرم نیز سوخته بود.

آن زمان میمیزک همیشه جنگ بود اوضاع مالی و درامد مردم را نمیدانستم چگونه است، بهر صورت مادرم تصمیم گرفت چشمایش را مداوا کند، مادرم با من و خواهرم که یک خواهر بیشتر نداریم، رفتیم کارته واقع در شهر هرات ولسوالی انجیل، قوم های پدریم آنجا ساکن بودن، شب آنجا ماندیم و صبح بعد از چای و صبحانه خوردن، صدای فیر توپ خمپاره اینا شد، باز فیر شد فیر ها هی بیشتر میشد، سر گلوله توپ ها یکی پس از دیگری به اطراف ما اصابت میکردند، مردم به هر سو در حال فرار بودند، کوچه ها خلوت شد هیچ کسی دیده نمیشد، ما نا بلد بودیم نمیدانستیم کجا باید فرار کنیم، وحشت زده و سرگردان بودیم، مادرم مرا با خواهرم گرفت و به طرف پل پشتو میدوید، البته این اواخر فهمیدم به طرف پل پشتو بوده است.

مرمی (فشنگ یا خمپاره) ها درنزدیکی ما منفجر میشدند و مادرم با تمام نیرو میدوید، رسیدیم به یک دیوار بزرگی که طاقی بزرگی داشت و خیلی قطور بود، چند دقیقه درزیر طاق ماندیم تا مادرم نفسش را تازه کنه، نگاه کرد به طاق نمیدانم چی به ذهنش رسید، با سرعت من و خواهرم را دو باره گرفت و با عجله آنجا را ترک کرد، باز هم به طرف پل پشتو میدوید، هنوز ده قدم از طاق دور نشده بودیم که سر گلوله توپ به طاق اصابت کرد و مقداری از طاق فرو ریخت دقیقا جایی که در آنجا قرار داشتیم، مادرم زمین خورد منو خواهرم نیز پرت شدیم زمین، دوباره مادرم بلند شد مارا گرفت به راهش ادامه داد، سر من جهت خلاف حرکت مادر بود و پشت سرش در روی زمین قطره های پشت سر هم خون میدیدم که مارا دنبال میکرد، نگا کردم مادرم پرزه خورده و از بدنش خون می آید در حدیکه روی زمین با اینکه مادرم میدوید قطره های خون بهم دیگه وصل میشدند، خون رفته بود داخل کفش های مادرم و مانع حرکتش میشد کفش هایش را بیرون کرد و با پای برهنه میدوید، من فریاد میزدم، مادر کفشهایت مادرجان کفشاهایت کفشهایت ماند ، مادر نمیشنوید، فقط میدوید، مادر افتاد روی زمین، من و خواهرم نیز از بغلش پرت شدیم ، مرا با خواهرم گرفت به سرعت کشید کنار هم قرار داد خودش را انداخت روی ما، تا پرزه ای چیزی به ما ها اصابت نکنه ، سر گلوله های توپ ها مثل باران سرما میبارید، مادرم مدتی از هوش رفت، وقتی چشمایش را باز کرد چنتا پرزه به کتف جاهای از بدنش اصابت کرده بود، و دوباره مارا بغل گرفت و به سمت پل پشتو میدوید، مادر قدیفه (روسری) ات افتاد، قدیفه مادرم کاملا پر از خون و سنگین شده بود ، حدود یکصد متر مادرم دوید پاهایش یاری نکرد افتاد زمین از هوش رفت، (مادر بر خیز مادر جان بیدار شو، توپ کنار ما خورده برخیز که الان میخوره به ما) مادر صدای من را نمیشنید، نمیدانم چرا مادر دوباره به هوش امد شاید کار نیمه کاره داشت باید مارا سالم به مقصد میرساند، بهوش آمد و مارا گرفت دوباره به سمت پل پشتو میدوید، دیگه رسیده بودیم نزدیک سرک(جاده یا اتوبان) پل پشتو، مادر افتاد و دوباره از هوش رفت ، چند دقیقه گذشت که یکی از قوم های پدریم رسید مارا در آنجا به آن حالت دید، با عجله دوید لب سرک، (لالا بستک همی زخمی هارا به شفاخانه برسان) ( لالا این زن بمرده نمیبینی تمام بدنه خونه کجای موتر خو بگذارم همه جا خون میشه، نمیشه هی تانکا فیر میکنه ببخش لا لا) موتر( ماشین یا ماشین باری ) دوم موتر سومی، تا یک موتر ایستاد قبول کرد ( بیار لالا ایکی مرده شفاخانه چری میبُری؟ همی بچه زخمیه زودتر برسون به شفاخانه) قوم پدرم گفت نه این زن هم زنده است بی هوش شده فقط عجله کن برار جو، خدا تور خیر بده، یک موتر لاری بود گندم بار داشت بیچاره داخل محاصره تانک ها مانده بود به سختی خودش را نجات داده بود خدا خیر بده مارا به شفاخانه مُلکی هرات رساند، مادرم را بردن اتاق عمل و منم زخی شده بودم بردن اتاق دیگری، زخم من زیاد نبود چند روز بعد من مرخص شدم اما مادرم تقریبا یک ماه تحت تداوی بود ، پرزه زیاد خورده بود اما یکی از پرزه ها هنوز با نخاع کمر مادرم همسایه است ، بخاطر اینکه خطر قطع نخاع وجود دارد از خارج کردن پرزه خود داری کردند، با مصرف دوا مادرم دردش را تحمل و با درد زندگی را سپری میکند.

(در مورد گلوله باران کارته، اطلاع خیلی ضعیف شنیدم که، گذارش حضور چریک هارا به دولت وقت داده بودن، لذا دولت محاصره کارته را صادر کرده بوده)

عبدالحمید: پنجم اردیبهشت سال 1398.