آه ... آيا ناله ام ره مي برد در تو ؟

آه ... آيا ناله ام ره مي برد در تو ؟
تا زني بر سنگ جام خود پرستي را
يك زمان با من نشيني ‚ با من خاكي
از لب شعر م بنوشي درد هستي را
سالها در خويش افسردم ولي امروز
شعله سان سر مي كشم تا خرمنت سوزم
يا خمش سازي خروش بي شكيبم را
يا ترا من شيوه اي ديگر بياموزم
دانم از درگاه خود مي رانيم ‚ اما
تا من اينجا بنده تو آنجا خدا باشي
سرگذشت تيره من سرگذشتي نيست
کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی....



#فروغ_فرخزاد

بگذار که آتش بزنم حاشیه ام را

بگذار که آتش بزنم حاشیه ام را
تا پر کنم از عطر وجودت ریه ام را

کارم شده تلقین بکنم غصه ندارم
افسردگی مطلق هر ثانیه ام را

زیبا تر از آنی که به تشبیه بگنجی
نظم تن تو ریخت به هم قافیه ام را

من مرد عمودی زمین بودم و امروز _
از مرحمت عشق ببین زاویه ام را!

در هندسه گیج جهان آنچه مهم است:
اسم تو سند خورده دل عاریه ام را

توجیه من این است:دلم مال خودم نیست
"با قاعده ی عشق بخوان فرضیه ام را"...

امید صباغ نو.

حس خوبیست در آغوش خودت پیر شوم

حس خوبیست در آغوش خودت پیر شوم
اینکه یک عمر به دستان تو زنجیر شوم

آسمانم شوی و تا به سرم زد بپرم
با نگاه پر از احساس تو درگیر شوم

حس خوبیست نفسهای تو را لمس کنم
آنقدر سیر ببوسم نکند سیر شوم؟

درد اگر از تو به اعماق وجودم برسد
حاضرم دم نزنم تا که زمینگیر شوم

باید ابراز کنم نیت رویایم را
باید از زاویه ی شعر تو تفسیر شوم

یک غزل باشم و تا مرز جنونت ببرم
پر از آرایه و اندیشه و تصویر شوم

اولین تار سفید سر من را دیدی
حس خوبیست در آغوش خودت پیر شوم

دلم اصلا غلط کرده

.دلم جنگل، دلم باران، دلم اصلا غلط کرده
دلم بوسه، لب یاران، دلم اصلا غلط کرده

دلم دریا، دلم ساحل، دلم یک کام پر حاصل
دلم خلوت، دلم جانان، دلم اصلا غلط کرده

دلم یک شب، دلم یک تب، به عشق یار شیرین لب
دلم شاعر، دلم دیوان، دلم اصلا غلط کرده

دلم خنده، دلم شادی، دلم فریاد آزادی
دلم پروازی از زندان، دلم اصلا غلط کرده

دلم مو را، شب او را، دلم آن چشم جادو را
دلم یک صبح جاویدان، دلم اصلا غلط کرده

دلم خواهش، دلم بارش، جواب ناب و بی پرسش
از آن شیرین لب خندان، دلم اصلا غلط کرده

دلم آهی، دلم راهی، به سوی صورت ماهی
دلم ماه شب تابان، دلم اصلا غلط کرده

دلم یک غم، دلم ماتم، که زحمت ها نماید کم
دلم گوری به گورستان ، دلم اصلا غلط کرده

سعی کردم که بمانی و بریدی به درک

سعی کردم که بمانی و بریدی به درک
کارمان را به غـم و رنج کشیدی به درک

به جهنم که از این خانه فراری شده ای
عاشقت بودم و هرگــز نشنیدی به درک

میوه ی کال غـــــزل بودم و از بخت بدم
تومرا هرگز ازاین شاخه نچیدی به درک

فرق خرمهره و گوهر تو نفهمیدی چیست؟!
جنس پاخورده ی بازار خریدی بـــــــه درک

دانه پاشیدم و هربار نشستم به کمین
سادگی کردی و از دام پریدی بــه درک

عاقبت سنگ بزرگی به سرت خواهد خورد
میکشی از تـــــه دل آه شدیدی بــــه درک

نوشدارو شدی اما بــه گمانم قدری
دیر بالای سرکشته رسیدی به درک...
#سوفی_صابری

بِرَوَم یا نَرَوَم از دل و دنیای شما ؟

بِرَوَم یا نَرَوَم از دل و دنیای شما ؟
بِنَهَم یا نَنَهَم جان به کف پای شما ؟

بِکِشَم یا نَکِشَم ناز تو را ای مه ناز ؟
بِخَرَم یا نَخَرَم غمزهٔ سیمای شما ؟

بِبُرَم یا نَبُرَم دل ز جهان فرمان ده ؟
بِشَوَم یا نَشَوَم قسمت دنیای شما ؟

بِکَنَم یا نَکَنَم دل ز همه خلق خدا ؟
بِدَهَم یا نَدَهَم عشق به فردای شما ؟

بِزَنَم یا نَزَنَم قید وطن ،،،، کوچ کنم ؟
بِپَرَم یا نَپَرَم جانب صحرای شما ؟

بخورم یا نخورم می ز لب شیرینت ؟
بِکُنَم یا نَکُنَم مست ز مینای شما ؟

بِشَوَم یا نَشَوَم راست بگوحرفت را ؟
بِرَوَم یا نَرَوَم از دل و دنیای شما؟؟

تو سنگين دل!

تو سنگين دل!

مرا چون قطره ی اشکی ز چشم انداختی٬رفتی!

تو هم ای نازنين قدر مرا نشناختی٬رفتی!

بچندين آرزو چون سايه در پای تو افتادم!

ولی دامن فشاندی قد بناز افراختی٬رفتی!

مرا عشق تو فارغ کرده بود از ديگران اما!

تو سنگين دل ز من با ديگران پرداختی٬رفتی!

تمنای نگاهی داشت دل از چشم مست تو!

تغافل کردی و کار دلم را ساختی٬رفتی!

ندادی آشنايی چون گذشتی از کنار من!

تو ای بيگانه خو گوئی مرا نشناختی٬رفتی!

ز چشمم رفت بی او روشنايی وزپيش ای اشک!

تو هم زين خانه تاريک بيرون تاختی٬رفتی!

اگر آرام ننشينی بخاکت افکنم ای دل!

همان گيرم که در پائی سر و جان باختی٬رفتی!

  ((محمد قهرمان))